حكيم ابوالقاسم فردوسى

136

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

و گفت : گر ايدون كه پشت من آرد به خم * شما دير مانيد خوار و دژم وگر يار باشد خداوند هور * دهد مر مرا اختر نيك زور همه بوم و بر بازيابيم و تخت * به بار آيد آن خسروانى درخت خوان هفتم تهمتن اولاد را پيش انداخت . بر رخش نشست ، و پس از اين كه به يارى ايزد پاك و نيروى بخت و زور بازو نگهبانان هر هفت كوه را از ميان برداشت و نزديك غار رسيد به اولاد گفت : تا اين جا براستى و درستى مرا راهنمايى كردى ، و به پايان كار نزديك شده‌ايم . حالا اگر رازى در ميان است بگو . اولاد گفت : عادت ديو سپيد اين است كه وقتى آفتاب پهن مىشود به خواب مىرود . نگهبانانش هم جز اندكى همه مىخوابند . آن وقت اگر يزدان يكتا يار و نگهبانت باشد آسان بر او پيروز مىشوى . رستم آن جا مدتى ماند تا بلند آفتاب برآمد . باز سر و پاى اولاد را به خم كمند محكم بست . شمشير به دست گرفت و چون به ديوان نزديك شد چون رعد غريد و بر آنان حمله كرد . بسيارى كشته شدند و باقى گريختند . سپس به جايگاه ديو سپيد روانه شد . در غارى سياه ديوى ديد چند كوهى . رويى چون قير سياه و مويى به سپيدى شير داشت . چون ديو در خواب بود بر او نتاخت . نخست چنان غريد كه ديو از غريوش بيدار شد . آسيا سنگى به گرانى كوه از زمين ربود و خواست بر سر تهمتن بزند . دل تهمتن پر نهيب شد چون شير ژيان برآشفت . تيغى چنان بر سرش فرود آورد كه يك دست و يك پايش افتاد . ديو به يك پا بكوشيد با نامور * همه غار را كرد زير و زبر گرفت آن بر و يال گرد دلير * كه آرد مگر پهلوان را به زير همه گوشت كند اين از آن آن از اين * همى گل شد از خون سراسر زمين